|
هرچی دوست داریم من وتویعنی مایعنی... |
|
|
تن عریان یه گلــــــبرگ بی حضور شرم و شهوت می دونــــم گنـــاه و ننگه عاشـــقــی تو بـــستر تــــن پی عشق ، پاکــــی گشتن توی حــجم جسم یک زن لمس تو به خاطر عشـــق زیر نـور ســـرد مهـــتاب من فقط یه جـــسم تاریک غرق تو حــس یه مـــرداب قطره های اشـک روحــم روی گـــلبـرگ تــــــن تــو چـــشم تو به آیـــــــنه اما چـــــشم مـن بـه لــــذت تــو این فقط خــــطای من بود پـــــی بوســــه تــــو بـــودن چـــشم عاشـقـی رو بستن دل و به گــــناه تـــن سپردن تو مال منی............. خوشکل نيستي ولي جگر مني،حرفات تلخه ولي عسل مني ،به يادم نيستي اما زندگي مني،به فکرم نيستي اما روياي مني،با من نيستي اما نفس مني،مهربون نيستي اما دنياي مني ، دوستم نداري اما عشق مني ،به من تعلق نداري اما مال منی... فرشته ی من........ به یک فرشته گفتم برو معشوقم که عاشقش هستم رو ببوس!!فرشته رفت و وقتی برگشت دیدم چشماش اشکيه و گريه کرده!! به فرشته گفتم: معشوق مرا بوسيدي؟! فرشته گفت: نه نشد !! به فرشته گفتم:چرا؟! فرشته مهربون گفت:دو فرشته هيچ وقت همديگرو را نمي بوسن.........
من فقط یه بوسه خواستم از لـــــــب داغ یه حسرت
مگه ميشه نباشي تو حرير خاطرم
مگه ميشه نگذري از کنار پنجره ام
مگه ميشه بي هوات لحظه اي نفس کشيد
مگه ميشه بي چشات رنگ خوشبختي رو ديد
اگه خرابي خرابتم
اگه مستي شرابتم
اگه هستي كنارتم
اگه نيستي به يادتم
اي نگاهت رونق فرداي من ، در تو معنا مي شود دنياي من
اي كلامت بهترين اثبات عشق ، با تو ماندن آرزوي روياي من

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 8:47 توسط zahra |
اگر از ياد تو رفتم
اگر رفتي تو زدستم اگر يار ديگروني من هنوز عاشقت هستم با وجودي كه گفتي ديگه قهري تا قيامت با تموم سادگيم گفتم اما به سلامت... آغاز کسی باش که پایان تو باشد/ مجنون کسی باش که لیلا تو باشد يکي بود تو قصمون وفا نکرد ... رفت و پشت سرشم نگاه نکرد ... يکي بود زندگيشو هوس سوزوند ... آبروش رفت و ديگه اينجا نموند ... يکي بود يکي نبود و يک پري ... يه بغل عاشقي هاي سرسري ... کي بود اون که طاقت گريه نداشت ... عاشق هوس شد و تنهام گذاشت ... کي بود کي بود اون تو بودي ... کاشکي از اول نبودي ... شايد بايد مي فهميدم که قلب تو پر از رياست ... دوست دارم گفتن تو درست مثل باد هواست

به جاي دسته گلي كه فردا براي قبرم نثار ميكني امروز با شاخه گلي كوچك يادم كن به جاي سيل اشك كه فردا به مزارم مي ريزي امروز با تبسمي شادم كن به جاي آن متن هاي تسليت گونه كه فردا در روزنامه ها برام مي نويسي امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن من امروز به تو نياز دارم نه فردا...
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10:1 توسط zahra |
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:49 توسط zahra |
سحرگاه است و من در جاده های باران زده می روم .
نگاهم پر از سکوت و دلم پر از درد است ، می روم تا به انتهای جاده برسم
به دوردست ها خیره می مانم تا سوسوی چراغ امید را ببینم .
با دستهای خسته ولی امیدوار ابرهای بغض گرفته را کنار میزنم
نور هستی بخش دوست تنم را گرم میکند و از لا به لای شب بوها
عطر وجودش سرمستم میکند


یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟
سبب ساز سکوت مبهم ات کیست
برایش صادقانه مینویسم
برای ان که باید باشد و نیست
*************
بر من و تو روزگاری رفت و عشقی پا گرفت
عاقبت چرخ حسود این عشق را از ما گرفت
بوسه های آتشین بر روی لبهامان فشاند
آشنایی های ما رنگ جدایی ها گرفت
**************
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:23 توسط zahra |
اين گونه زندگي کنيم : ساده اما زيبا ، مصمم اما بي خيال ، متواضع اما سربلند ، مهربان اما جدي ، سبز اما بي ريا ، عاشق اما عاقل در چشمانت چيست که مرا به سوي خود ميکشد؟ در گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟ صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند... تا همیشه دوستت می دارم ... ساده نوشتن را چون ساده زیستن دوست دارم.![]()
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:28 توسط zahra |
@@@.....................@@@@...........@@@.................@@......@@@@@@@@@..... @@@.................@@........@@.........@@@..............@@.......@@@................@..... @@@................@@..........@@..........@@@...........@@........@@@..........@........... @@@...............@@............@@...........@@@........@@.........@@@@@@@........... @@@...............@@............@@.............@@@.....@@..........@@@@@@@........... @@@..........@...@@..........@@...............@@@...@@...........@@@..........@........... @@@@@@@....@@........@@.................@@@.@@............@@@................@..... @@@@@@@......@@@@@......................@@@@..............@@@@@@@@@
برای همه دوستای گلمممممممممممممممممممممممممم اولين بوسه جهان چگونه کشف شد؟ در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مر دستهايش به کار بود، تکه نخي را با دندان کند، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردار و بينداز. زن هم دست هايش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب هاي مرد بردارد، ديد دستش بند است، گفت چکار کنم؟ ناچار با لب برداشت. شيرين بود. ادامه دادند
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 16:59 توسط zahra |
اگه يه روزي يکي بهت گفت دوستت دارم سعي نکن بهش بگي دوستت دارم اگه گفت عاشقتم سعي نکن عاشقش باشي اگه گفت که تو همه ي زندگيمي سعي نکن همه ي زندگيش باشي چون يه روزي مي ياد بهت مي گه ازت متنفرم اون موقع نمي توني سعي کني ازش متنفر باشي
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 16:50 توسط zahra |
وقتی خاطرهای ادم زیاد میشه
دیوار اتاقش پر عکس میشه
اما هیشه دل واسه اونی تنگ میشه
که نمیتونی عکسش و به دیوار بزنی

خدا به تو 2 تا پا داد
تا با اونها راه بري..
2 تا دست داد تا نگاه داري!!
2 تا گوش داد تا بشنوي!!
2 تا چشم داد تا ببيني!!
ولي چرا فقط يک قلب داد؟
چون قلب دوم تو رو به کس ديگري داد
تااونو پيدا کني!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 18:0 توسط zahra |
نام او كه عشق را تنها بهانه قرار داد براي بقاي بشر ولي اي كاش او مي دانست اين طريق ، طريقي بس دشوا راست .
چه بسا اگر عشقي نا كام شود براي او مشيت و سرنوشت رقم زده اش ولي براي آن بي نواي دلداده ، مرگ خدايا چرا مي دهي چرا ميگيري اگر ميدهي مهر مده اگر ميستاني زجر مده خسته ام از مكررات جنون عشق خسته ام از مكررات جنون عشق پس تو اي رب عشاق را به هم برسان نمیشه یه شب به خاطر نبودنت گریه کنم نمیشه یه شب به یاد خنده هات خسته و افسرده نشم می شه هرشب برای شنیدن صدات یه وجب ازت دوربشم می شه هرشب که تو هرشب کنارمی لحظه ها رو دنبال کنم می شه یاد هر شب و هرشب تا صحر خدا رو صدا کنم نمی شه با هم کنار هم یه شب و تا صحر بدون اخم گذر کنم می خوام از سکوت بی وقفه تو تو غبار لحظه هام بشینم و حرف بزنم می خوام از روی جنازه های دل سوخته آدمای شهر کوچ کنم می خوام از کنار تو عشقم و یه یه جوری با نگات طاق بزنم می خوام از روی گونه های خیسم برات از اشکام دریا بسازم می خوام از بلند ترین قله دنیا داد بزنم عزیز ترین دوستت دارم اتل متل جدايي، عروسکم کجايي؟ گاو حسن پريشون، يه دل داره پر از خون عشقم که رفت هندستون، خونم شده قبرستون يه عشقه ديگه بردار، يه دنيا غصه بردار اسمشو بزار بچگي، تا آخر زندگي هاچين و واچين تموم شد، عمر منم حروم شد... ![]()

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:51 توسط zahra |
تو شروع آسموني مي دونستم نمي موني چشم تو آخر دنياست خودت اينو نمي دوني داشتن و نداشتن تو گاهي سخته گاهي ساده اگه راهي اگه بي راه منم و پاي پياده آخ كه چه ساده گم شدم تو غربت چشاي تو سكوت شيشه ي دلم شكسته با صداي تو آخ كه تموم لحظه ها اسم تو يادم مياره گذشته ها گذشتن و هيچكي گناهي نداره وقتي با تموم قلبم واسه زندگي مي ميرم تن من ميلرزه اما تو رو از خودم ميگيرم منِ بي من منِ بي تو منِ از سايه فراري ميشم اون حادثه اي كه روزي بود و روزگاري حالا من نه توي قصه نه تو آرزو نه خوابم همش دنبال جوابم؟؟؟؟؟؟؟ عشق يعني با تو خواندن از جنون خدا آدم را در بهشت جاي داد و آدم در آنجا به شادي ميزيست،
از غذاهاي بهشتي ميخورد و جست خيز كنان به دنبال پروانهها ميدويد
و خدا را بابت نعماتي كه به او بخشيده بود شكر ميكرد.
چند صباحي بدين منوال گذشت تا اينكه روزي
شيطان به هيبت پيري دانا در آمد و با گرفتن وقت قبلي نزد خدا رفت...
مكان: دفتر خدا... زمان: آخر وقت...
خدا به پيرمرد كه در اصل همون شيطانه اشاره ميكنه بشينه
و در حاليكه خسته به نظر ميرسه با فرياد ميگه:
ميكي(منظور ميكائيله) در دفترو ببند ديگه كسيو راه نده.
بفرماييد پدر جان امرتون؟
شيطان: پسرم ميدوني تنهايي چقدر سخته؟
خدا (در حاليكه جا خورده): چطور مگه پدر جان؟
شيطان: داشتم از بهشت رد ميشدم، آدمو ديدم كه كز كرده يه گوشه
داره سياوش قميشي گوش ميده و اشك ميريزه،
رفتم جلو بهش گفتم چي شده فرزندم، كنكور قبول نشدي؟
اين كه غصه نداره امسال نشد ساله ديگه،
ميدوني چي جواب داد؟
خدا (با كنجكاوي): نه،چي گفت؟
- گفت كنكور كيلو چنده حاجي، درس سيخي چند! درد من يه چيز ديگس.
ازش پرسيدم دردت چيه جوون؟
گفت: ول كن بابا حاجي جون گفتن نداره.
گفتم:بگو پسرم شايد تونستم مشكلتو حل كنم.
گفت: مشكل منو هيچكس نميتونه حل كنه.
گفتم: سرسختي نكن جوون تو مشكلتو بگو من قول ميدم هر كاري از دستم بربياد برات انجام بدم.
گفت: بابا نمودي مارو خيلي دوست داري مشكلمو بدوني؟ باشه ميگم،
آقا جون مردم از تنهايي، مردم از بي كسي،
مونسم شده رودخونهها و درختاي بهشت، راه ميرم با درختا حرف ميزنم،
بعضي وقتا حس ميكنم واقعا اسكل شدم، نميدونم چرا
خدا يه همدم، يه يار، يه كسي كه بتونم باهاش دو كلوم حرف بزنمو
ازش جواب بشنوم واسه من نمي آفرينه،
يعني نميدونه من چقدر تنهام؟
ازش پرسيدم: خوب چرا اينو به خود خدا نميگي؟
گفت: راستش خدا اينقدر در حق من خوبي كرده،
اينقدر به من نعمت بخشيده كه من اصلا روم نميشه برم اين حرفا رو بهش بگم.
گفتم: ميخواي من برم باهاش صحبت كنم؟
با ذوق و شوق گفت: يعني اين كارو واسه من ميكني؟
گفتم آره پسرم، چرا كه نه.
گفت: حاجي جون نوكرتم به مولا، اگه اين كارو بكني كه مارو خيلي خجالت ميدي.
و من بهش قول دادم كه اين كارو براش بكنم و الانم در خدمت شمام
خدا در حاليكه اشك تو چشاش جمع شده سرشو به علامت تاسف تكون ميده
و با صداي آروم ميگه: واااي واااي واااي، واي بر من،
چه جوري تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بودم؟
اين پسره اونجا تك و تنها. سنگم باشه ميتركه.
بنده خدا يه بارم نيومد پيشم اعتراضي بكنه، شكايتي بكنه،
آخه من چه جوري نفهميدم اين بچه داره چه زجري ميكشه؟
ممنون پدر جان، مرسي كه روشنم كردي
شيطان (در حاليكه ته دلش داره قاه قاه ميخنده!): پسرم من وظيفمو انجام دادم،
انشالله كه تونسته باشم خدمتي در راه خدا بكنم
خدا: شما نميدوني چه كمك بزرگي كردي پدر جان،
من موندم چه جوري جبران كنم اين لطف شما رو
شيطان (در حاليكه با تكيه به عصا از جاش بلند ميشه): اگه ميخواي جبران كني
مشكل اين جوونو زودتر حل كن. و به سمت در دفتر ميره
خدا: چشم، حتما، حالا كجا؟ بمونين بگم چايي بيارن.
- نه ممنون، جايي كار دارم بايد برم
- اي بابا بد شد كه
- خدانگهدار پسرم
- به سلامت پدر جان.
و بعد خدا پشت ميزش نشست و رفت تو فكر.......
چند روز بعد خدا كاريو كرد كه به گفته خودش بزرگترين اشتباهه زندگيش بود.
وخدا حوا را آفريد و به بهشت فرستاد تا همدمي باشد براي آدم
و به آن دو هشدار داد كه مواظب باشند هيچگاه سيدي غير مجاز نگاه نكنند و گرنه
از بهشت رانده ميشوند (اما نگفت سي دي غير مجاز چيه! اون دو تام چون نميدونستن چيه! گفتن باشه!)
(حالا بعضي ها ممكنه بگن شعر نگو، تو قرآن نوشته خدا به آدم حوا گفت از ميوه ممنوعه نخورن؛
جواب اينه كه قرآن زماني نازل شد كه هنوز سي دي بوجود نيومده بود
و خدا هم براي اين كه مردم اون زمون منظورشو بفهمن، مجبور بود بگه ميوه ممنوعه).
و بدين ترتيب خدا به شيطان در راه اجراي نقشه شوم خود كمك بزرگي كرد
مكان: بهشت... زمان:يكي دو ماه بعد...
حوا داره لب رودخونه قدم ميزنه كه ناگهان
شيطان رجيم در هيبت جواني خوش تيپ سر راهش سبز ميشه.
شيطان: سلام
حوا با تعجب جواب سلامشو جواب ميده
شيطان (با نگاه به رودخونه): چه جايه قشنگي، شما هميشه اينجا ميايد؟
حوا (در حاليكه چشش بدجوري شيطانو گرفته و ميخواد بهش راه بده با ملايمت): بله، اكثر اوقات.
- چطور من تا حالا شمارو نديدم؟
- منم شمارو نديدم
شيطان تخته سنگي رو نشون ميده: موافقي بريم اونجا بشيينيم يخورده حرف بزنيم؟ بيشتر با هم اشنا بشيم؟
- چرا اونجا؟
- آخه فضاش رمانتيك تره!
- باشه بريم و شيطان و حوا رفتن روي تخته سنگ نشستن
شيطان: من كاوه هستم، دانشجوي ساله آخر معماري خواجه نصير. شمام دانشجوييد؟
- بله منم مامايي ميخونم! شيطان زير لب: اين مارو گول نزنه خوبه
حوا: چيزي گفتي؟ - نه.
يعني گفتم خيلي خوشبختم از آشناييتون.
- منم همينطور.
و خلاصه بعد از كلي حرف مفت زدن
شيطان شماره موبايلشو ميده به حوا و اين سر آغازي ميشه براي
بوجود اومدن يه دوستي عميق بين حوا و شيطان....
حوا روزي چهار پنج بار به شيطان زنگ ميزنه و شماره خونشو ميده به شيطان
و ديگه كم كم با هم صميمي ميشن و روشون به هم باز ميشه.
تا اينكه يه روز داشتن تلفني حرف ميزدن و ميخنديدن كه شيطان يه سوالي از حوا ميپرسه
ميگه:حوا
حوا:- لوس نكن خودتو بگو ديگه
شيطان - آخه گفتني نيست بايد ببيني
- خوب نشونم بده
- باشه يه سيدي برات ميارم ببيني
هه...هه...هه
بعد حوا گفت
- غير مجاز كه نيست؟
آخه خدا گفته اگه سي دي غير مجاز نگاه كنم از بهشت رانده ميشم
- نه خيالت راحت باشه،مجازه مجازه!!(ميره که ديريم دارام)
و فرداي آن روز شيطان با در دست داشتن يك سي دي به خانه حوا كه بي صبرانه منتظر بود رفت،
سي دي را در وي سي دي گذاشت و دكمه پلي را زد.
در حين تماشاي فيلم حوا احساس عجيبي داشت و نميداست چرا يه جوري ميشه
و شيطان خوشحال بود چرا كه داشت به اهداف شومش ميرسيد.
بعد از اتمام فيلم حوا گفت: آخ جون من ميخوام و به سمت شيطان هجوم برد ولي او ناگهان ناپديد شد...
حوا كه به شدت حالى به حولي شده بود اصلا تعجب نكرد كه
چرا كاوه بيكباره ناپديد شده و بعد از اين كه چند بار شماره موبايلشو گرفت و ديد خاموشه
شماره آدم را گرفت
آدم: بله؟
حوا (با صداي فوق ....): بهت احتياج دارم، بيا خونمون
آدم: هان چي شده؟ ولت كرد رفت؟
- ول كن اين حرفا رو اصلا حالم خوب نيست
- به من ربطي نداره برو به همون آقا خوشتيپه همون دانشجوئه كه من در مقابلش هيچي نيستم بگو
- من معذرت ميخوام، تو رو خدا بس كن، بلند شو بيا خونمون، اشتباه كردم.
- حيف كه نميتونم دل كسيو بشكنم. منتظر باش الان ميام
و آدم به خونه حوا رفت.
خيلي از دستم ناراحتي؟
آدم: آره از تو انتظار نداشتم
- منو مي بخشي؟
آدم : به شرطي كه قول بدي ديگه هيچ وقت اينكارو با من نكني
- باشه قول ميدم وقتي بيشتر فكر كرد و تيكه هاي پازل رو از هنگامي كه
اون پسر خوشتيپ (شيطان) وارد زندگيش شده بود تا حالا رو كنار هم چيد
فهمميد كه فريب خورده و فهميد كه اون پسر خوشتيپ كسي نبوده به جز شيطان
و اون سيدي كه ديده يه سيدي غير مجاز بوده
و به روشني دريافت كه با اين كارش از بهشت رانده خواهد شد،
اولش خواست اينو به آدم بگه اما شهوت و هوس مانع شد تا حوا اين كارو بكنه
و تصميم گرفت براي رسيدن به خواسته اش كه همانا چشيدن طعم لذت جنسي بود آدمو قرباني كنه.
چه كاري؟
- گفتني نيست بايد ببيني.
(اينو گفت و دست آدمو رو گرفت برد پايه تلويزيون نشوند و وي سي دي رو روشن كرد).
شيطان نيز هم در هنگام تماشاي فيلم توسط آدم و حوا و هم در آن سه روز
از پشت پنجره با هنديكم از آن دو فيلمبرداري كرد تا نزد خدا لوشان دهد
مكان: دفتر خدا.
خدا زل زده به تلويزيون و در حاليكه خيلي دوس داره به خودش بقبولونه
اون چيزي كه داره ميبينه واقعيت نداره ميگه: اين كه مدرك نشد،
نگا اصلا تابلوئه مونتاژه! الان تكنولوژي كلي پيشرفت كرده ، جمع كن ببر آقا
شيطان: هر جور دوس داري فكر كن، واسه من فقط اين مهمه كه روي تو رو كم كردم
خدا با عصبانيت: ، گنده تر از تو نتونستن روي منو كم كنن.
بلند شو برو گم شو بيرون، ديگم طرفاي درگاهه ما پيدات نشه، ناسلامتي ما تو رو رانديم
شيطان در حاليكه با خنده بلند شده و داره ميره بيرون: باشه ميرم ولي يادت باشه كه
نشون دادم بشر ارزش سجده كردن نداره
و خدا در حاليكه شيطان از دفتر رفته بيرون با عصبانيت داد ميزنه: يه فيلم مونتاژي آورده خيال كرده
ميتونه منو..... من صد تا مثل تو رو ميبرم لب چشمه تشنه بر ميگردونم
صداي قه قهه شيطان از دور شنيده ميشه و خدا با خودش فكر ميكنه
حالا نكنه اين فيلمه راستي باشه؟
چه خاكي به سرم بريزم اگه واقعا همچين اتفاقي افتاده باشه،
پاك آبرومون جلو اين بچه ميره، بايد ته توي اين قضيه رو در بيارم.
و بعد داد ميزنه: جبري(منظور جبرئيله) بپر برو زمين بگو اين دو تا جونور بيان عرش كارشون دارم.
و جبرئيل به زمين رفتو پيغام خدا را به آدم و حوا داد و آنها گفتند: باشه تو برو ما ميايم
آدم: به نظرت خدا چيكارمون داره؟.
حوا (در حاليكه ميدونه خدا چيكارشون داره): نميدونم والا!
حوا يه لحظه پيش خودش فكر ميكنه از دست خدا كه نميتونيم دربريم،
بالاخره گيرمون مياره، پس بهتره خودمون بريم پيشش و
يه نقشهاي بريزيم كه نفهمه ما سيدي غير مجاز ديديم.
اين فكرو ميكنه و به آدم ميگه: من ميدونم خدا چيكارمون داره
آدم : جيگرتو. خوب حالا چيكارمون داره؟
و حوا در حاليكه به شدت از عكس العمل آدم ميترسه با صداي لرزون و من من كردن ميگه:
ميخواد از بهشت بندازتمون بيرون آخه اون سيدي كه نگاه كرديم غير مجاز بوده
- پس بيا يه نقشه بكشيم كه خدا نفهمه ما سي دي غير مجاز نگاه كرديم
- موافقم، بكشيم
حوا يخورده فكر ميكنه ببين وقتي خواستيم بريم اونجا
يه جوري رفتار ميكنيم كه فكر كنه چشمو گوشمون بستهي بستس
- باشه موافقم. فقط مواظب باش سوتي نديا
- نترس حواسم هست…
و فرداي آنروز آدم و حوا به سمت عرش حركت كردند
زينگ زينگ(صداي زنگ در عرش)… بله …
آدمم وا كن
اِ تويي؟ بيا تو
آدم و بعد از آن حوا وارد حياط عرش شدند.
آدم جلو جلو به سمت اتاق خدا حركت ميكنه و ميره تو اتاق،
مكان: توي اتاق خدا...
آدم خطاب به جبرئيل: پس خدا كجاست؟
و خدا در حاليكه داره آب دستشو ميچكونه وارد اتاق ميشه.
(خدا با يه لحني كه انگار داره تمسخر ميكنه): به به آدم خان حوا خانوم خوش اومدين
آدم: در خدمتيم
خدا: خواهش ميكنم خدمت از ماس. (و بدونه مقدمه ميره سر اصل مطلب). يه چيزايي شنيدم
آدم در حاليكه سعي ميكنه يه جوري نگاهشو كنترل كنه كه
به بدن حوا نيفته ميگه: چي شنيدي خدا جون؟
خدا: شنيدم سيدي غير مجاز ديدين و ريختين رو هم
حوا: نه خدا جون ما همچين كاري نكرديم، حتما پشت سرمون صفحه گذاشتن
خدا: يعني تا حالا سي دي غير مجاز نديدين؟
آدم و حوا: نه به خدا، كور شيم اگه ديده باشيم
خدا: او پس! پس تا حالا سيدي غيرمجاز نديدين؟
آدمو حوا كه سرشونو انداختن پايين و سرخ شدن: خدايا ببخشيد فريب خورديم، بار آخرمونه
خدا با خشم: حرف نباشه، هوسبازايه سست ايمان! ميفرستمتون جايي كه عرب ني انداخت.
آدم(مظلومانه): خدايا ميخواي مارو بندازي جهنم؟
نه ميخوام بندازمتون يه جايي كه روزي صدبار حسرت جهنمو بخوريد.
آدم و حوا يه نگاهي به هم ميكنن و ميپرسن: يعني كجا؟
- ميفرستمتون زمين
آدم كه انگار تازه فهميده تو چه هچلي افتاده و حوس به كلي از سرش پريده
با فرياد ميگه: همش تقصير حوا بود، اون گولم زد من كه كاري نداشتم.
سيدي مال اون بود منم نميدونستم چيه گفت بيا نگا كنيم،
اصلا من داشتم زندگيمو ميكردم واسه چي اينو (اشاره به حوا) آفريدي؟
حوا (با بغض): خيلي نامردي
خدا(خطاب به آدم): مگه خودت نميخواستي يه همدم داشته باشي،
مگه نميگفتي خدا چرا به فكر تنهايي من نيست؟
و در اينجا خدا به فكر فرو ميره و ميفهمه كه چه كلاهي سرش رفته
و ميفهمه كه اون پير دانايي كه اومده بود دفترش شيطان بوده كه يه مشت دروغ تحويلش داده،
اما خودشو از تك و تا نميندازه و ميگه: خوب اصلا تو نخواسته باشي، من كه صلاح تو رو بهتر ميدونم!
خودم صلاح ديدم كه يه همدم برات بيافرينم!
و به جبرئيل ميگه ميري اضرائيلو صدا ميكني با هم ميايد اين دوتا رو
اول ميبريد عقدشون ميكنيد بعدم ميبريد ميندازيدشون وسط زمين
جبرئيل ميره اضرائيلو صدا ميكنه و با هم ميان تا دست و پاي آدمو حوا رو بگيرن و ببرنشون.
و آدم و حوا شروع ميكنن به دست و پاي خدا افتادن و التماس كردن:
خدايا غلط كرديم. تو رو خدا. گه خورديم. بزار پاتو ببوسم. به خدا نميدونستيم. دفعه اولمونه. جون بچت. ديگه نگا نميكنيم.
ولي جبرئيلو اضرائيل با اشاره خدا اونارو از روي دستو پاش ميكشن و بلند ميكنن
بچه ها يه راست ميبريد ميندازيدشون
تو ايران كه ديگه واسه ما پر رو بازي در نيارن
اضرائيل و جبرئيل در حاليكه دارن آدمو حوا رو روي زمين ميكشن ميگن:
چشم خدا جون.... و بدين ترتيب آدم و حوا از بهشت رانده و به زمين منتقل شدند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:19 توسط zahra |
اي سزاوار محبت اي تو خوب بينهايت همه ذرات وجودم به وجودت كرده عادت به خدا دوست داشتن تو هم يه عشق هم عبادت زدي قلبمــــو شـكـستــي دلــو بـه غريبـــه بستـــــي شـــدي بــي خيـــال قلبم مي دونستم خيلي پستي! ديگـه طـاقتــــم تمومــه ياد تـــــو بـــودن حرومـه آبــــروي عشقـــو بـردي ديگـــه عاشقي کدومـه ديگه عاشقت نمـي شم آخــه قلــب تــو سياهــه تو دعـــا کن واسـه يــارت داره مــيــاد تـــوي راهـــه ديگه دستات واسه من نيس تـو سرت خيـــال مـــن نيس قهــر و نـــاز تـــوي چشمات واسه اونه مــال مـــن نيس روزی که ميگفتی من با تو ميمانم روزی که دانستی من بی تو ميميرم روزی که با عشقت بستی به زنجيرم بازنده من بودم اين بوده تقديرم خوشباوری بودم پيش نگاه تو
هردم ز چشمانت خواندم كلامي نو





یکی ازدوستام عاشق عکسای متحرک منم چون دوستش دارم(الهام)براش گذاشتمش ایناروووووو تابگم ارزشت بیشتر از این حرفاست
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:38 توسط zahra |
میگم این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه***دل این ادما زشته دیگه زیبا نمیشه***اون بالا باد داره زاق ابرا رو چوب میزنه***اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه****غم تنهایی اسیرت میکنه***تا بخوای بجنبی پیرت میکنه آنکه چشمان تو را اینهمه زیبا می کرد کاش از روز ازل فکر دل ما میکرد یا نمی داد به تو اینهمه زیبایی را یا مرا در غم عشق تو شکیبا میکرد اگر روزي دلت لبريز غم بود گذارت بر مزار کهنه ام بود بگو اين بي نصيب خفته در خاک يه روزي عاشق و ديوانه ام بود می دانم می دانم روزی ازکوچه دلتنگی هایم گذر خواهی کرد من آن روز کوچه رابا اشکهایم آب خواهم دادتا بوی خوش آمدن یارهمه راباخبر کندوبه انتظاردیرینه من پایان دهدمن تورا عشقت راحتی دوست نداشتن هایت رادر سینه ام در خیالم ودر روحم حبس خواهم کرد روسنگ قبرم بنویس اینجامجال گریه نیست هرکی می خواست گریه کند بهش بگواون دیگه نیست؟ یکی محبت می کند ویکی نازمی کنه؟ اونی که نازمی کنه همیشه محبت می بینه اونی که محبت می کنه همیشه تنهای تنهاست؟ طلـــــــــوع رو دوست دارم ؛ اما ميدونـــــــــي ..راستشو بخواي .. و زنــــــــــــــدگي رو در کنارت ميخوام ... و فــــــــــــقط چشماتو نگا کنم
اگه عکس چهل ستونم ، اگه شهری بی حصارم ، واسه آرش تیر آخر، واسه جاده یه سوار ، واسه تو قد یه برگم ، پیش تو راضی ام به مرگم، اگه قیمتی ترین سنگ زمینم ، توی تابستون دستای تو برفم، اگه حرفهای قشنگ هر کتابم ، برای اسم تو چند تادونه حرفم، اگه سیلم پیش تو قد یه قطره ، اگه کوهم پیش تو قد یه سوزن، اگه تنپوش بلند هر درختم ، پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن، اگه تلخی مثل نفرین ، اگه تندی مثل رگبار ، اگه زخمی زخم کهنه، بغض یه در رو به دیوار ، اگه جام شوکرانی ، تو عزیزی مثل آب، اگه ترسی اگه وحشت ، مثل مردن توی خواب واسه تو قد یه برگم ، پیش تو راضی به مرگم . . . . 
















زندگــــــــــــــــي رودوست دارم، 
. طلـــــــــوع رو توي نگاه چشماي قشنگت...
دوســـــت دارم يه شب تا صبح بشينم
تا باوركنم چگونه ديدن رو





تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم
من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم
تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم
من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم
تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم
من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم
تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم
من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم
تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم
من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم
تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم






+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:35 توسط zahra |
وقتي كه بوي بارون ميپيچه تو خيابون دلم ميخواد بمونم مي دونم نميتونم وقتي صداي چيك چيك ميپيچه تو آلاچيق دلم ميخواد بموني مي دونم نميتوني وقتي مي شينه رو خاك يه قطره از آسمون عطرش ميپيچه آروم به زير چطر ناودون وقتي يه قطره بارون يواش يواش و لرزون مي شينه روي پلكام به زير طاق ايوون دلم ميگه ميتونم اگه بخوام بمونم چتري باشم براي گريه اين آسمون امشب تو اين خيابون نگاه كن به آسمون توو قطره بارون ببين چشاي گريون يه دل پر از هياهو صداي كمي لرزون ازت ميخواد بموني ميدونم كه ميتوني میدوني بهترين دوست تو کيه؟؟؟ کسي که اولين اشک تو را ببينه دوميش را پاک کنه سوميش را تبديل به خنده کن قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا زهر ان قدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت روز میلاد: همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه بیداد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن میترسید عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت اگه سلطنت بلد نباشم سلطنت نمیکنمٍ اگه زندگی بلد نباشم زندگی نمیکم اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطره تو یاد میگیرم وصال همیشه شیرین نیست وجدایی اینچنین.........
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت عشق امانت با ارزشي ست که هر کسي تو قلبش ميزاره براي همينه که هر وقت بخواي عشقت رو از کسي پس بگيري بايد قلبشو بشکوني ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد ..... در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد ..... آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:3 توسط zahra |
ستاره ها وقتي ميشكنن ميشن شهاب
اما دلي كه ميشكنه ميشه يه سوال بي جواب . . .
دوستت دارم به اندازه ي هر چي آدم نامرد توي دنياست
عشق یه سمه شیرینه ... بدون نسخه ی کسی که دوسش داری مصرفش نکن . از دسترس بچه ها دور نگهش دار...و در محل تاریک ازش مواظبت کن . . .
هر كي اومد پيش من يه ذره جاتو نگرفت....هيچ ادايي جاي اون نازو اداتو نگرفت....پيش هر نقاشي رفتم تورو نقاشي كنه، روي هر بومي زدم رنگ چشاتو نگرفت. . .

اينقدر نگو اگر گذشت كنم كوچیك ميشم ، اگه با گذشت كردن كسی كوچیک ميشد خدا اينقدر بزرگ نبود ...
در اين دنيا كه نامردان عصا از كور م